تبليغاتX
تهوع

نوشته شده توسط آیدا در ساعت 0:24 | لینک  | 

 

به تو می گویم رفیق

                            رفیق میر حسین موسوی ۶۷ را فراموش نکن!

 

نوشته شده توسط آیدا در ساعت 0:11 | لینک  | 

 

روزهایی بود که رای ندادن یک پرستیژ روشنفکری  به حساب می آمد! یک ژست نخبه مابانه!

رای نمی دهم چون "بسیار دردمند و خسته و مایوسم!"

رای ندادن مثل سیگار کشیدن !رای ندادن مثل تلویزیون تماشا نکردن!رای ندادن مثل قهوه را تلخ خوردن!

حالا هم که یک ژست تازه:رای ندادن هم یک انتخاب است!

بله تو حق داری هر چیزی را انتخاب کنی.

مثلن کشتن خودت هم یک انتخاب است یا کشتن دیگران یا اصلن رد شدن از چراغ قرمز!

ولی باید مسولیت انتخابت را هم به عهده بگیری وقتی با رای ندادن تو احمدی نژاد رییس جمهور شد

چرا از زیر بار مسولیت شانه خالی کردی؟و خودت را مقصر نمی دانی؟

این روزها متهم کردن خاتمی به خیلی چیزها هم مد شده:فاجعه ۱۸ تیر  قتل های زنجیره ای ...

می خواهم بگویم تو دوست من !مثل انحصارطلب ها حرف می زنی تو فقط می خواهی بگویی هستی

اگر نه خودت هم می دانی ۱۸ تیر هزینه ای بود که باید پرداخت می شد!

خودت هم می دانی قتل های زنجیره ای خیلی قبل تر از خاتمی شروع شد و خاتمی اگر فقط به خاطر رسیدگی به این پرونده هم باشد اسطوره است!

خودت هم می دانی دوست من خاتمی برای این مردم یک فرصت بود که با تندروی های امثال تو از دست رفت!

هر چه گفت بگذارید همه با هم سوار قطار اصلاحات شویم به خرجتان نرفت که نرفت!

روح تمامیت خواهی از تغییر می هراسد!برای ما که به قول مسعود بهنود تار و پودمان را از اعشار  

بافته اند منطق و استدلال تو پذیرفتنی نیست!

من رای نمی دهم...

در پس این جمله یک روح عوامانه پنهان شده یک تفکر بی مطالعه و عصیان بی منطق!

وقتی نت تنها محیط خواندن تو باشد و تمام وقتت صرف آموختن شیوه های به روز کردن وبلاگت شود

وقتی فکر می کنی چون وبلاگ نویسی همیشه حق با توست  وقتی هرگز اشتباه نمی کنی(البته از نگاه خودت)

درگیر استدلال بی محل می شوی!به خاتمی آن طور ایراد می گیری!به موسوی بند می کنی که از

کشتار ۶۷بگوید و خودت هم می دانی در شرح وظایف نخست وزیر آن روز اعمال قدرت قضایی و حتا

نظارت بر حسن اجرای قانون اساسی هم نبود !

و همه ی حسرت من از این است دوست من !که خودت می دانی...


الان اومد تو ذهنم:اگر افلاطون الان زنده بود در آرمان شهرش جایی برای خبرنگارها نبود شک ندارم!

 

احساسی که به تو دارم:تو کمان کشیده و در کمین که زنی به تیرم و من غمین

                                                                 همه ی غمم بود از همین که خدا نکرده خطا کنی

تو تاکسی شنیدم:چقدر دیوونگی دارم تموم قلبم آشوبه

                          تو آرومی نمی دونی چقدر دیوونگی خوبه!

نوشته شده توسط آیدا در ساعت 2:5 | لینک  | 

آقای احمدی نژاد سلام!

شما حتمن مرا نمی شناسید پس خودم را به شما معرفی می کنم:

من به شما رای ندادم .قسم خورده بودم که اگر شما رای بیاورید حتمن تابعیتم را تغییر بدهم و دیگر

ایرانی نباشم! آن روزها نگاه تلخی داشتم و فقط مردم را مقصر می دانستم!

خبر رییس جمهور شدن شما بد ترین خبری بود که در عمرم شنیدم و وقتی شما را بعد از پیروزی در

تلویزیون دیدم که مدام زبانتان را از دهانتان بیرون می آوردید مثل برادر مرده ها های های گریستم!

آقای احمدی نژاد! من هرگز برای شما دست نزدم هورا نکشیدم هاله ی نور اطراف شما را ندیدم

هر وقت سخنرانی کردید و من مجبور شدم بشنوم فقط تاسف خوردم...

آقای احمدی نژاد! سیاست های اقتصادی شما برای من چیزی جز چشیدن طعم تلخ فقر به ارمغان نیاورد.

سیاست فرهنگی نداشتید پس چیزی از آن نمی گویم!

سیاست ضد فرهنگی تان خیلی خوب عمل کرد!

آقای احمدی نژاد خیلی مطمین نیستم که شما دوباره رییس جمهور ایران  نشوید اما می گویم :

اگر فکر می کنید به خاطر ۲۰۰۰۰ تومان بن کتاب  سر مربی شدن قطبی  بلیت رایگان استخر

چند کیلو پیاز و سیب زمینی    چند تا دروغ طلایی دقیقه ی نود و خلاصه خنده های زیر لب و عشوه های پنهانی به شما رای می دهم سخت در اشتباهید!

این چهار سال برای من مثل یک کابوس بود و آرزو می کنم و آرزو می کنم و هزاران بار دیگر آرزو می کنم

که ۲۲ خرداد امسال پایان ابدی این کابوس تلخ باشد.

آقای احمدی نژاد! من در تنهایی خودم فکر می کنم که شما هم در تنهایی خودت می دانی که هرگز در

حد و اندازه ی یک رییس جمهور نبودی و دلم برایت ریش می شود...

آقای احمدی نژاد !

تو در حق من و در حق تمام کسانی که رای دادند (چه به تو و چه به غیر تو) ستم کردی !

و آنهایی که رای ندادند به تو و به همه ی ما و به خودشان ...

آقای احمدی نژاد !

احساس می کنم خسته ای این مسولیت برای تو خیلی سنگین بود تو را به تمام ارزش هایت قسم برو

برو و دیگر هرگز بازنگرد.

برو ما خودمان فکری به حال این اقتصاد قطع نخاع شده   این فرهنگ در آستانه ی فروریزش

این طرح های بی مقدمه    این بشکه های هدر رفته ی نفت   این دردهای التیام نیافتنی 

این کابوس های انفرادی  این لرزه های اضطراب شکنجه   این حیثیت از دست رفته و ... می کنیم.

فقط تو را به خدا برو!

تو مقصر نبودی تو نمی دانستی دست خودت نبود ولی احمدی نژاد فقط برو!

نوشته شده توسط آیدا در ساعت 2:36 | لینک  | 

 

ــ آیدا شنیدی؟

ــ چیو؟

ــ رکسانا آزاد شد!

ــ رکسانا کیه؟

ــ رکسانا صابری نمی شناسیش؟

ــ آها خوب چی شد؟

ــ آزاد شد می گم!

ــ به ت...م که آزاد شد!

ــ وا؟


 

ــ سلام آیدا خوبی؟می گم از نمایش گاه چه خبر؟رفتی؟می آی فردا بریم؟

ــ سلام مرسی تو خوبی؟نمایش گاه نرفتم و نمی رم!

ــ بی ذوق(!!!!!!!!!)

نوشته شده توسط آیدا در ساعت 2:13 | لینک  | 

 

"چه کسی متوجه نیست که قانون برقرار کننده ی شیوه ی اخذ رای به صورت مخفی از نخبه گان جامعه

تمام نفوذی را که می توانستند داشته باشند سلب کرده است؟هیچ ملت آزادی هرگز نیاز به داشتن

چنین قانونی را احساس نکرده است.وقتی ملتی در  زیر فشار  حکومت اشراف و سلطه ی  آن

قرار گیرد  تصویب چنین قانونی را درخواست می کند."

                                                                                  سیسرون(۴۳ـ۱۰۶ پیش از میلاد)

 

نوشته شده توسط آیدا در ساعت 2:4 | لینک  | 

نوشته شده توسط آیدا در ساعت 13:53 | لینک  | 

 

 

کامو برای من در ۱۶ سالگی و با این جمله شروع شد:"امروز مادرم مرد." و... سحر شدم!

همین یک جمله مرا تا عمق دنیایی که حتا نامش را نمی دانستم پیش برد:اگزیستانسیالیست

هنوز گیج این ضربه بودم که دومی بر سرم فرود آمد:"شاید هم دیروز نمیدانم"

بیگانه ی آلبر کامو یکی از آن اولین هاییست که هرگز از خاطرم نمی روند و تا مدت ها بهترین کتابی بود که خوانده بودم  و هنوز هم یکی از بهترین هاست.

تا همین دیروز احساس می کردم هیچ وقت نمی توانم عمق تاثیری که این کتاب و اصولن کامو بر من

گذاشت را به طور کامل بیان کنم .

اما مطلب امروز صفحه ی تاریخ اندیشه و هنر روزنامه ی اعتماد ملی به من احساسی از آرامش داد

نسبت به اینکه چیزی را که من نتوانستم در رثای این غول جوان تاریخ فلسفه ی غرب بیان کنم

سارتر بیان کرده!

"من تصادفی را که باعث مرگ کامو شد رسوایی خواندم چون پوچی بنیادی ترین نیازهای ما را برجسته کرد.

کامو در بیست سالگی ناگهان دچار بیماری ی شد که همه ی زنده گی اش را تحت تاثیر  قرار داد

او به پوچی پی برد  به نابودی بی معنی  انسان.او به آن عادت کرد او وضعیت تحمل ناپذیر خود را مطالعه کرد و از آن زنده بیرون آمد."

به هر حال فقط یک غول می تواند یک غول دیگر را درست توصیف کند و مورچه ای مثل من در این بین فقط باید لذت ببرد و بگوید :تو خدایی مگه لعنتی!

"من و او دعوا کرده بودیم اما یک دعوا اهمیتی ندارد"

این مطلب  یادداشت بی نهایت زیبایی ست از سارتر"به یاد کاموی از دست رفته" که با ولع تمام

چندین بار خواندمش و در کمال ناباوری دیدم که آخرین حرف های مرسو به کشیش را هنوز هم پس از ۱۰ سال از برم.

با خودم فکر می کنم که حالا سارتر و کامو با هم پشت یک میز نشسته اند و هر کدام با همان ژست

مخصوص خودشان سیگاری به دست دارند و با همان نگاه دلهره آورشان که مثل مته در روح

رسوخ می کند مشغول بحث در مورد مساله ای هستند و حتمن کامو تا حالا سکوتش را شکسته!

کاش می شد فنجان قهوه ای برایشان ببری و گوش بگیرانی که چه می گویند!

 

نوشته شده توسط آیدا در ساعت 0:40 | لینک  | 

دلم برای خودم تنگ است

خودم را می بینم که غرق می شود و ایستاده ام و نگاهش می کنم و برایش دست تکان می دهم و

می گویم :خوشحالم که دوباره می بینمت خودم!

و می بینم که دست و پا می زند و می بینم که بی خود می شوم و از این بی خودی فقط گاهی دلم می گیرد.

من ...گم شده ام!و دیگر هرگز هرگز به خودم نمی رسم.

این آپارتمان ۶۵ متری خانه ی من نیست.این صدای پر استرس پشت تلفن مادر من نیست.

من کی کجا مو هایم قهوه ای بود؟

کی از نم یک باران چتر به دست گرفته بودم ؟اصلن کی از خوردن یک پرتقال گریه ام گرفته بود که لعنتی

چرا این همه بی مزه است؟

کی اسپرسو سفارش داده بودم؟ همان اول ها همان موقع ها که تازه کافی شاپ به شهرمان آمده بود

و با خاطره و سمیه و فاطمه می رفتیم و هر چه تازه گی داشت سفارش می دادیم و اسپرسو هم

سفارش یک روزمان بود و :اه این لعنتی چقدر تلخه؟

یکی از همان سال ها بعد از یک بهار کم بارش چقدر شب تولدم دعا کرده بودم که خدایا باران هدیه ی

تو باشد به من خدایا ببارد این اسمان روشن و ...باریده بود

چه ساده باور کرده بودم که دعای من مستجاب شده

چه نزدیک بود خدا...

من گم شدم  این کفش های احمقانه کفش های من نیستند!

نوشته شده توسط آیدا در ساعت 2:43 | لینک  | 

نوشته شده توسط آیدا در ساعت 23:19 | لینک  |